شما نماز منید. پسرم خواهرت را خواباندهام و حالا همینطور که یک دستم به گهواره توست و نیمنگاهم به چشمان خوابزده و نیمهبازت، مینویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذتبخشترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان میکنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همهٔ عالم است و سخی؛ که شما را به من بخشید. شمایی که دست هیچ بشری قادر به آفرینشتان نبود. زیبایان کوچک دوستتان دارم؛ بیشتر به این خاطر که عاشق خدایتان هستم.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
بعد از یک پیادهروی کوتاه بارانی، آمدهام به کتابخانه. کنار پنجره نشستهام و دفتر و قلم و یک عاشقانه آرام را پهن کردهام روی میز مقابلم. هیچ وقت در هیچ کتابخانهای رمان نخوانده بودم! دارم فکر میکنم چه زیباست که مادرم. چه زیباست که دو جفت چشم کوچک در خانه انتظارم را میکشند. این زندگی تازه که دیگر تنها متعلق به خودم نیست را دوست دارم و بیشتر از همه عمرم احساس مفید بودن میکنم. دارم بندههای کوچک خدا را با صبوری بزرگ میکنم و مثل همیشه شاکر نعماتش هستم.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
شما نماز منید. پسرم خواهرت را خواباندهام و حالا همینطور که یک دستم به گهواره توست و نیمنگاهم به چشمان خوابزده و نیمهبازت، مینویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذتبخشترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان میکنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همهٔ عالم است و سخی؛ که شما را به من بخشید. شمایی که دست هیچ بشری قادر به آفرینشتان نبود. زیبایان کوچک دوستتان دارم؛ بیشتر به این خاطر که عاشق خدایتان هستم.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی