خرید بک لینک

شما نماز منید. پسرم خواهرت را خواباندهام و حالا همینطور که یک دستم به گهواره توست و نیمنگاهم به چشمان خوابزده و نیمهبازت، مینویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذتبخشترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان میکنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همهٔ عالم است و سخی؛ که شما را به من بخشید. شمایی که دست هیچ بشری قادر به آفرینشتان نبود. زیبایان کوچک دوستتان دارم؛ بیشتر به این خاطر که عاشق خدایتان هستم.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 23:41

بچهها را سپردم به مادرم و آمدهام به کتابخانه نزدیک منزل. وقتی بچه داشته باشی آن هم دو تا، همه زندگیات خلاصه میشود در بچهداری. تقریبا به هیچ کار دیگری نمیرسی و همهی آن کارهای دیگر که قبلاً آزادا

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:37

بعد از یک پیادهروی کوتاه بارانی، آمدهام به کتابخانه. کنار پنجره نشستهام و دفتر و قلم و یک عاشقانه آرام را پهن کردهام روی میز مقابلم. هیچ وقت در هیچ کتابخانهای رمان نخوانده بودم! دارم فکر میکنم چه زیباست که مادرم. چه زیباست که دو جفت چشم کوچک در خانه انتظارم را میکشند. این زندگی تازه که دیگر تنها متعلق به خودم نیست را دوست دارم و بیشتر از همه عمرم احساس مفید بودن میکنم. دارم بندههای کوچک خدا را با صبوری بزرگ میکنم و مثل همیشه شاکر نعماتش هستم.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:37

به قول محدثه چون میگذرد غمی نیست. چند روز از واکسن دو ماهگی بچهها هم گذشت. تماشای چهره معصومشان که از درد جمع میشد و شنیدن صدای گریه و ناله همزمانشان خیلی دشوار بود، ولی گذشت... علیرغم تصور قبلیام

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:37

شما نماز منید. پسرم خواهرت را خواباندهام و حالا همینطور که یک دستم به گهواره توست و نیمنگاهم به چشمان خوابزده و نیمهبازت، مینویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذتبخشترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان میکنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همهٔ عالم است و سخی؛ که شما را به من بخشید. شمایی که دست هیچ بشری قادر به آفرینشتان نبود. زیبایان کوچک دوستتان دارم؛ بیشتر به این خاطر که عاشق خدایتان هستم.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:37

صفحه بندی